در بیابان خاطرات
آن جا که توهم به خیال
پیوند میخورد
آسمانی آبی، چشمانت را مسخ
خواهد کرد
و خورشیدی خواهد تابید
تا تو را به گرمای
خاطرهای دیگر امید بخشد.
زندگی دارد شفاف می شود کم کم، من اما، توانم برای شفاف نشدن از بین رفته است، گویا من نیز خود را به زندگی سپرده ام
در بیابان خاطرات
آن جا که توهم به خیال
پیوند میخورد
آسمانی آبی، چشمانت را مسخ
خواهد کرد
و خورشیدی خواهد تابید
تا تو را به گرمای
خاطرهای دیگر امید بخشد.
خاطراتم دارند ساییده میشوند
در حدس نگاه چشمان تو
باران میبارد و خیس میشوم
تگرگ میبارد و اشک در چشمانم حلقه میزند
تو را میبینم آهسته میائی
از دور دست چشمانم
آنجا که خاطرات عادت دارند به رنگی بودن
آنجا که طراوت زندگی اگر نباشد محال است.
میائی و میخندی و میروی و
من میمانم به یاد چشمان تو.
چشمانی که روزگاری تنها خاطره بود.
...
تگرگ میشوم و در نگاهت ذوب
آنگاه اشک میشوم و از چشمانت جاری
...
مرا به پایانی این چنین وا داشته ای.
سکوت چشمانت تحملم را طاق میکند
ای خاطره دور دست
ای کاغذ مچالهٔ حرفهای نزده
مرا به گورستان خاطرات فرو بردی.
مدفون شدهام میان خاطرات.
I never wanted anything so much than to drown in your love and not feel your rain
Sat 12:07 AM
all my fragile strength is gone
Sat 12:09 AM
Something always brings me back to you
Sat 12:10 AM
They say time heals everything
Sat 12:11 AM
I'm still mad as hell
Sat 12:12 AM
Shut up and sing or my life will be over
Sat 12:13 AM
Forgive, sounds good
Forget, I'm not sure I could
They say time heals everything
But I'm still waiting
Sat 12:15 AM
I found God
Sat 12:16 AM
All my days
Were spent by the telephone
That never rang
And all I needed was a call
It never came
Sat 12:16 AM
Lost and insecure
Sat 12:19 AM
I still feel like a child
I still need you by my side
I still hear you late at night
Sat 12:25 AM
Confusion,
delusion,
seclusion,
inclusion,
numbing,
loving,
finding you in me,
how I adore, the chaos of you
...
خیالهای فردا
شنیدنهای غیر قابل تحمل
بیدار ماندنها
زندگی کودکانه
دوستت دارمهای صادقانه
دوستم نداشته باشهای عارفانه
حرفهای زمخت و دلخراش
تکرار دلخراشی
قلب خراشیده شده
...
ما برای هم دیوار ساختهایم
بتنی
حائل و سخت
درونش زندگی میکنیم
حرفهایمان کلفت می شوند
و چهار دیواری به آن نیرو می بخشد
و من خرد می شوم
تکه تکه و ذره ذره
آن قدر که متریال می شوم
بتن و سرد
فراموش کننده و فراموش شونده
بی تأثیر از خیالها
انگار از ازل نبودهام
...
آسوده نفس کشیدن
بدون هیچ نقطه ی پایانی
رها و
بدون وسوسه از پایانهای خوش
و جمع من و تو...
زندگی تلخ است
تلخ و زمخت
زمخت و دلخراش
...
و قلبم خراشیده شده است.
چاقو به دست گرفته و بی رحم هویتها را به دو نیم تقسیم میکند تقاطع دلخراشی است برخورد چاقوی تیز فلزی با قلبی که امید دارد به تپیدن درد آور است; آن چنان که خون هم درد میگیرد و در سوگواری؛ آن قدر خارج از مسیر روان میشود تا جان را به خاطره تبدیل کند.
به سختی از کنار کلمات می گذرم
ضرباهنگ برخی کلمات در گوشم می زند
آنچنان که مغزم را سوراخ می کند
توان مبارزه ام را از دست داده ام
کلمه ای برای مبارزه از دهانم خارج نمی شود
ناتوان ایستاده ام تا مغزم منفجر شود
و فکر کنم درست قبل از انفجارم
فریاد بزنم
" خسته شدم از تکرارها؛ رهایم کنید"
و چون رهایی را نخواهم یافت
انفجار را ترجیح خواهم داد...
کاهوی شماره ی یک!
امروز قرار است کاهوها نیز سهمیه بندی شوند.
آیا تو نیز کاهوهایت را می شماری؟
در تجربه ی سالاد خوردنت، آیا شمارش کاهوها نیز جای دارند؟
همانند من که تجربه را، سلولار به ذهنم تزریق می کنم؟ این هم نوعی تجربه است.
کاهوی شماره ی دو!
هوا کمی ابری است امروز. طرح ها بوی چاشنی همیشک را می دهند و زیر دندان صدا می دهند تق!
زور زده ام از صبح.
ذهنم کاهوی شماره ی سه را می طلبد.
و ای کاش صفحه ی آجری بیست سانتیمتری نبود!
بس است دیگر روشنفکری! تو در ذهنت معماری را خلق کرده ای. سنت دست از مغز تو بر نمی دارد.
ادعا نکن. کاهوی شماره ی چهارت را بخور! دوست داشتی سرکه ی سیب هم هست.
زمان سلولار نمی گذرد انگار.
کاهوی شماره ی پنج آخرین است، غوطه ور در سس مایونز... دلم دیگر ششمین کاهو را نمی طلبد، سیر شده است انگار...