Saturday, December 12, 2009

شنبه بیست و یکم آذر ماه هشتاد و هشت

در بیابان خاطرات

آن جا که توهم به خیال

پیوند می‌خورد

آسمانی آبی، چشمانت را مسخ

خواهد کرد

و خورشیدی خواهد تابید

تا تو را به گرمای

خاطره‌ای دیگر امید بخشد.

Sunday, November 8, 2009

یکشنبه هفدهم آبان ماه هشتاد و هشت

کلمات پشت لبانم
خفته اند.
آرزو می کنند
روزی را
که در
گوشهای تو
نجوا شوند.

Wednesday, August 26, 2009

چهارشبه چهارم شهریور ماه هشتاد و هشت

خاطراتم دارند ساییده می‌‌شوند 

در حدس نگاه چشمان تو

باران می‌‌بارد و خیس می‌‌شوم

تگرگ می‌‌بارد و اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند

تو را می‌‌بینم آهسته میائی‌

از دور دست چشمانم

آنجا که خاطرات عادت دارند به رنگی‌ بودن

آنجا که طراوت زندگی‌ اگر نباشد محال است.

میائی‌ و می‌‌خندی و می‌‌روی و

من می‌‌مانم به یاد چشمان تو.

چشمانی که روزگاری تنها خاطره بود.

...

تگرگ می‌‌شوم و در نگاهت ذوب

آنگاه اشک می‌‌شوم و از چشمانت جاری

...

مرا به پایانی این چنین وا داشته ای.

سکوت چشمانت تحملم را طاق می‌کند

ای خاطره دور دست

ای کاغذ مچالهٔ حرف‌های نزده

مرا به گورستان خاطرات فرو بردی.

مدفون شده‌ام میان خاطرات.

Friday, August 14, 2009

جمعه بیست و سوم مردادماه هشتاد و هشت

مرا به گورستان خاطرات فرو برده ای
مدفون شده ام
میان خاطرات

Monday, August 3, 2009

شاید هنوز هم 

در پشت چشم‌های له شده، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده‌ی مغشوش بر جای مانده بود

که در تلاش بی‌ رمقش می‌‌خواست

ایمان بیاورد به پاکی‌ آواز آب‌ها


فروغ فرخزاد


Saturday, August 1, 2009

Sat 12:06 AM

I never wanted anything so much than to drown in your love and not feel your rain

Sat 12:07 AM

all my fragile strength is gone

Sat 12:09 AM

Something always brings me back to you

Sat 12:10 AM

They say time heals everything

Sat 12:11 AM

I'm still mad as hell

Sat 12:12 AM

Shut up and sing or my life will be over

Sat 12:13 AM

Forgive, sounds good

Forget, I'm not sure I could

They say time heals everything

But I'm still waiting

Sat 12:15 AM

I found God

Sat 12:16 AM

All my days

Were spent by the telephone

That never rang

And all I needed was a call

It never came

Sat 12:16 AM

Lost and insecure

Sat 12:19 AM

I still feel like a child

I still need you by my side

I still hear you late at night

Sat 12:25 AM

Confusion,

delusion,

seclusion,

inclusion,

numbing,

loving,

finding you in me,

how I adore, the chaos of you

...

Thursday, July 16, 2009

پنجشنبه بیست و پنجم تیر ماه هشتاد و هشت

خیالهای فردا

شنیدنهای غیر قابل تحمل

بیدار ماندنها

زندگیکودکانه

دوستت دارمهای صادقانه

دوستم نداشته باشهای عارفانه

حرفهای زمخت و دلخراش

تکرار دلخراشی

قلب خراشیده شده

...

ما برای هم دیوار ساختهایم

بتنی

حائل و سخت

درونش زندگیمیکنیم

حرفهایمان کلفت می شوند

و چهار دیواری به آن نیرو می بخشد

و من خرد می شوم

تکه تکه و ذره ذره

آن قدر که متریال می شوم

بتن و سرد

فراموش کننده و فراموش شونده

بیتأثیر از خیالها

انگار از ازل نبودهام

...

آسوده نفس کشیدن

بدون هیچ نقطه ی پایانی

رها و

بدون وسوسه از پایانهای خوش

و جمع من و تو...

زندگیتلخ است

تلخ و زمخت

زمخت و دلخراش

...

و قلبم خراشیده شده است.

Monday, May 18, 2009

دوشنبه، بیست و هشتم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

چاقو به دست گرفته و بی‌ رحم

هویت‌ها را به دو نیم تقسیم می‌کند

تقاطع دلخراشی است

برخورد چاقوی تیز فلزی با قلبی که

امید دارد به تپیدن

درد آور است;

آن چنان که خون هم درد می‌گیرد

و در سوگواری؛

آن قدر خارج از مسیر روان می‌‌شود

تا جان را به خاطره تبدیل کند.

Wednesday, April 8, 2009

چهارشنبه، نوزدهم فروردین ماه هشتاد و هشت--ناله های شبانه

به سختی از کنار کلمات می گذرم

ضرباهنگ برخی کلمات در گوشم می زند

آنچنان که مغزم را سوراخ می کند

توان مبارزه ام را از دست داده ام

کلمه ای برای مبارزه از دهانم خارج نمی شود

ناتوان ایستاده ام تا مغزم منفجر شود

و فکر کنم درست قبل از انفجارم

فریاد بزنم

" خسته شدم از تکرارها؛ رهایم کنید"

و چون رهایی را نخواهم یافت

انفجار را ترجیح خواهم داد...

Monday, March 9, 2009

دوشنبه، نوزدهم اسفندماه هشتاد و هفت

دیگر هیچ چیز معنایی ندارد،
حتی اگر از روی عمد
خواسته باشد

Saturday, January 31, 2009

بدون عنوان

کاهوی شماره­ ی یک!

امروز قرار است کاهوها نیز سهمیه­ بندی شوند.

آیا تو نیز کاهوهایت را می­ شماری؟

در تجربه­ ی سالاد خوردنت، آیا شمارش کاهوها نیز جای دارند؟

همانند من که تجربه را، سلولار به ذهنم تزریق می­ کنم؟ این هم نوعی تجربه است.

کاهوی شماره­ ی دو!

هوا کمی ابری است امروز. طرح­ ها بوی چاشنی همیشک را می­ دهند و زیر دندان صدا می­ دهند تق!

زور زده­ ام از صبح.

ذهنم کاهوی شماره­ ی سه را می­ طلبد.

و ای کاش صفحه­ ی آجری بیست سانتیمتری نبود!

بس است دیگر روشنفکری! تو در ذهنت معماری را خلق کرده­ ای. سنت دست از مغز تو بر نمی­ دارد.

ادعا نکن. کاهوی شماره­ ی چهارت را بخور! دوست داشتی سرکه­ ی سیب هم هست.

زمان سلولار نمی­ گذرد انگار.

کاهوی شماره­ ی پنج آخرین است، غوطه­ ور در سس مایونز... دلم دیگر ششمین کاهو را نمی طلبد، سیر شده است انگار...