خاطراتم دارند ساییده میشوند
در حدس نگاه چشمان تو
باران میبارد و خیس میشوم
تگرگ میبارد و اشک در چشمانم حلقه میزند
تو را میبینم آهسته میائی
از دور دست چشمانم
آنجا که خاطرات عادت دارند به رنگی بودن
آنجا که طراوت زندگی اگر نباشد محال است.
میائی و میخندی و میروی و
من میمانم به یاد چشمان تو.
چشمانی که روزگاری تنها خاطره بود.
...
تگرگ میشوم و در نگاهت ذوب
آنگاه اشک میشوم و از چشمانت جاری
...
مرا به پایانی این چنین وا داشته ای.
سکوت چشمانت تحملم را طاق میکند
ای خاطره دور دست
ای کاغذ مچالهٔ حرفهای نزده
مرا به گورستان خاطرات فرو بردی.
مدفون شدهام میان خاطرات.