Wednesday, August 26, 2009

چهارشبه چهارم شهریور ماه هشتاد و هشت

خاطراتم دارند ساییده می‌‌شوند 

در حدس نگاه چشمان تو

باران می‌‌بارد و خیس می‌‌شوم

تگرگ می‌‌بارد و اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند

تو را می‌‌بینم آهسته میائی‌

از دور دست چشمانم

آنجا که خاطرات عادت دارند به رنگی‌ بودن

آنجا که طراوت زندگی‌ اگر نباشد محال است.

میائی‌ و می‌‌خندی و می‌‌روی و

من می‌‌مانم به یاد چشمان تو.

چشمانی که روزگاری تنها خاطره بود.

...

تگرگ می‌‌شوم و در نگاهت ذوب

آنگاه اشک می‌‌شوم و از چشمانت جاری

...

مرا به پایانی این چنین وا داشته ای.

سکوت چشمانت تحملم را طاق می‌کند

ای خاطره دور دست

ای کاغذ مچالهٔ حرف‌های نزده

مرا به گورستان خاطرات فرو بردی.

مدفون شده‌ام میان خاطرات.

Friday, August 14, 2009

جمعه بیست و سوم مردادماه هشتاد و هشت

مرا به گورستان خاطرات فرو برده ای
مدفون شده ام
میان خاطرات

Monday, August 3, 2009

شاید هنوز هم 

در پشت چشم‌های له شده، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده‌ی مغشوش بر جای مانده بود

که در تلاش بی‌ رمقش می‌‌خواست

ایمان بیاورد به پاکی‌ آواز آب‌ها


فروغ فرخزاد


Saturday, August 1, 2009

Sat 12:06 AM

I never wanted anything so much than to drown in your love and not feel your rain

Sat 12:07 AM

all my fragile strength is gone

Sat 12:09 AM

Something always brings me back to you

Sat 12:10 AM

They say time heals everything

Sat 12:11 AM

I'm still mad as hell

Sat 12:12 AM

Shut up and sing or my life will be over

Sat 12:13 AM

Forgive, sounds good

Forget, I'm not sure I could

They say time heals everything

But I'm still waiting

Sat 12:15 AM

I found God

Sat 12:16 AM

All my days

Were spent by the telephone

That never rang

And all I needed was a call

It never came

Sat 12:16 AM

Lost and insecure

Sat 12:19 AM

I still feel like a child

I still need you by my side

I still hear you late at night

Sat 12:25 AM

Confusion,

delusion,

seclusion,

inclusion,

numbing,

loving,

finding you in me,

how I adore, the chaos of you

...