فرقی نمی کند
باران ببارد یا نه
فرقی نمی کند
چشمان تو چه رنگ باشد
به خانه می رسم
یا نه
مهم نیست
من کلاهی ندارم که از سر بردارم
یا دندانی نمانده است
تا لبخندی بسازم
من و تو
خاطرات درختان یک کوچه ایم.
کیکاووس یاکیده
زندگی دارد شفاف می شود کم کم، من اما، توانم برای شفاف نشدن از بین رفته است، گویا من نیز خود را به زندگی سپرده ام
فرقی نمی کند
باران ببارد یا نه
فرقی نمی کند
چشمان تو چه رنگ باشد
به خانه می رسم
یا نه
مهم نیست
من کلاهی ندارم که از سر بردارم
یا دندانی نمانده است
تا لبخندی بسازم
من و تو
خاطرات درختان یک کوچه ایم.
کیکاووس یاکیده