Wednesday, September 3, 2008

دوباره دارم می نویسم انگار؛ توهمات شبانه را

از چه جهت و چرا و چگونه اش دقیقن معلوم نیست...

فقط وقتی می تونی به عمق فاجعه پی ببری که از خواب بپری و ببینی همه چی صرفن یه خواب بوده، که تو دستت به خون اون راننده تاکسیه کثیف نشده و با شمع کلیسای سر ویلا خودتو آتیش نزدی و هنوز داری پشت مجسمه ی گره خانه هنرمندان راه می ری بلکه برسی به اون صندلی لعنتی و وسط راهم هنوز هی کلمه های کتاب متن هایی برای هیچ "بکت" می خوره تو سرت و می پیچه دور گره و به خودش می پیچه و این حرفا...

...

وقتی نور ضعیفه این شمع هم چشمتو کور می کنه، به خودت می گی "ای بابا، توو زندگی قبلیم چی بودم من؟ یه خفاش هنردوست؟!! یا یه هنردوست خفاش مآب...؟!" آخر سر هم که شمعو خاموش می کنی و کورمال کورمال خودتو می رسونی به آشپزخونه و از شیشه ی کتابی آب پر شده ات این قدر آب می خوری که به سرفه می افتی... تازه اونجاست که یادت می افته که مامان بزرگ خدا بیامرزت توو خواب داشت چه گریه ای می کرد...

تازه یادت می افته ای داد!!! مامان بزرگه 8 ماهه که مرده ها!!!... و بغض خفه ی شده ی هفته ات می ترکه و گریه ات می گیره... یه جور که بعده یه ربع چشات یه جور پف می کنه که دیگه وقتی توو آیینه زل می زنی خودتم نمیشناسی. توو اون لحظه هم مدام این جمله می خوره به سرت که" ای وای دوباره نمی بینمش ها؟!!"...

...

با دست و پای آویزونی که تحمل وزنتو نداره برمی گردی و می افتی رو تخت و یادت می افته که هنوز یه جا واسه فرار کردن مونده... کتاب بنفش رنگو بر می داری خودتو عین قاشق نشسته می اندازی وسط رؤیای بابل و این حرفا...؟!! یه نیم نگاهی هم به بیرون می اندازی و گرگ و میش بودن هوا رو واسه بار چندم توو هفته تجربه می کنی و یهو یادت می افته "ای بابا، فردا که می خوام روزه بگیرم، آدامس orbit ام تموم شده که" یه آهی می کشی و واسه مادربزرگت درد و دل می کنی که "بیا، امسالم به خاطر تو، به حق کارای نکرده" ...

و یه دفعه تصویر آگهی ترحیم می یاد جلو چشمت و لعنت می فرستی به خودت که واسه چی photoshop بلد بودی و مامان بزرگتو وسط بهشت و جهنم edit کردی و یه دفعه دلت هررررری می ریزه و دعا می کنی که اون یکی رو تا 120 سالگی و اینا سالم نگه داره. حداقل تا روزی که تو دیگه photoshop از یادت رفته باشه و آلزایمری چیزی گرفته باشی که نفهمی چی قراره اتفاق بیفته... یه دفعه هم وسط این همه افکار پریشون چشمت به 3dmax می افته که هنوز یه چند ساعتی مونده تا render شو تموم کنه و یه صدای مبهمی هم به گوشت می رسه و می فهمی که media player هنوز داره موزیک امروزتو پخش می کنه... مانیتور و خاموش می کنی و می پری وسط کتاب:

" پا چوبی، چوب پا چوب پا، برگشت طرف پزشکیه قانونی..."