
یا
من بمیرم
یا
مرگ شما را نبینم
زندگی دارد شفاف می شود کم کم، من اما، توانم برای شفاف نشدن از بین رفته است، گویا من نیز خود را به زندگی سپرده ام
تمام دلتنگی هایم را روی کاغذ نوشتم...
کاغذ را مچاله کردم و ذره ذره قورت دادم...
تا بلکه سلول هایم فراموش کنند گرسنگی این همه دلتنگی را...
از چه جهت و چرا و چگونه اش دقیقن معلوم نیست...
فقط وقتی می تونی به عمق فاجعه پی ببری که از خواب بپری و ببینی همه چی صرفن یه خواب بوده، که تو دستت به خون اون راننده تاکسیه کثیف نشده و با شمع کلیسای سر ویلا خودتو آتیش نزدی و هنوز داری پشت مجسمه ی گره خانه هنرمندان راه می ری بلکه برسی به اون صندلی لعنتی و وسط راهم هنوز هی کلمه های کتاب متن هایی برای هیچ "بکت" می خوره تو سرت و می پیچه دور گره و به خودش می پیچه و این حرفا...
...
وقتی نور ضعیفه این شمع هم چشمتو کور می کنه، به خودت می گی "ای بابا، توو زندگی قبلیم چی بودم من؟ یه خفاش هنردوست؟!! یا یه هنردوست خفاش مآب...؟!" آخر سر هم که شمعو خاموش می کنی و کورمال کورمال خودتو می رسونی به آشپزخونه و از شیشه ی کتابی آب پر شده ات این قدر آب می خوری که به سرفه می افتی... تازه اونجاست که یادت می افته که مامان بزرگ خدا بیامرزت توو خواب داشت چه گریه ای می کرد...
تازه یادت می افته ای داد!!! مامان بزرگه 8 ماهه که مرده ها!!!... و بغض خفه ی شده ی هفته ات می ترکه و گریه ات می گیره... یه جور که بعده یه ربع چشات یه جور پف می کنه که دیگه وقتی توو آیینه زل می زنی خودتم نمیشناسی. توو اون لحظه هم مدام این جمله می خوره به سرت که" ای وای دوباره نمی بینمش ها؟!!"...
...
با دست و پای آویزونی که تحمل وزنتو نداره برمی گردی و می افتی رو تخت و یادت می افته که هنوز یه جا واسه فرار کردن مونده... کتاب بنفش رنگو بر می داری خودتو عین قاشق نشسته می اندازی وسط رؤیای بابل و این حرفا...؟!! یه نیم نگاهی هم به بیرون می اندازی و گرگ و میش بودن هوا رو واسه بار چندم توو هفته تجربه می کنی و یهو یادت می افته "ای بابا، فردا که می خوام روزه بگیرم، آدامس orbit ام تموم شده که" یه آهی می کشی و واسه مادربزرگت درد و دل می کنی که "بیا، امسالم به خاطر تو، به حق کارای نکرده" ...
و یه دفعه تصویر آگهی ترحیم می یاد جلو چشمت و لعنت می فرستی به خودت که واسه چی photoshop بلد بودی و مامان بزرگتو وسط بهشت و جهنم edit کردی و یه دفعه دلت هررررری می ریزه و دعا می کنی که اون یکی رو تا 120 سالگی و اینا سالم نگه داره. حداقل تا روزی که تو دیگه photoshop از یادت رفته باشه و آلزایمری چیزی گرفته باشی که نفهمی چی قراره اتفاق بیفته... یه دفعه هم وسط این همه افکار پریشون چشمت به 3dmax می افته که هنوز یه چند ساعتی مونده تا render شو تموم کنه و یه صدای مبهمی هم به گوشت می رسه و می فهمی که media player هنوز داره موزیک امروزتو پخش می کنه... مانیتور و خاموش می کنی و می پری وسط کتاب:
سؤالات: چه چیز را دوست دارم؟ چه چیز را دوست ندارم؟
جواب: مشتی سؤال های جواب نما.
- پوزخندهای ترا؟ تحسین های وهم برانگیز ترا؟ خالی بندی های ترا؟ زندگی سلولی ترا؟ جوابیه های ترا؟ عروسک خریدن برای روز تولد ترا؟ تحمل بوی سیگار ترا؟ مدام صدا کردن های وسط کار ترا؟ مسخره کردن دیگران با ترا؟ غر زدن به ترا؟ پروژه نکشیدن با ترا؟ رد کردن درخواست های مزخرف ترا؟ فراموش نکردن تکه های کلفت ترا؟ فراموش کردن تهمت های ترا؟ آشتی کردن دوباره با ترا؟ ذوق مرگ شدن از باریدن باران را؟ خرید پیانو رفتن با ترا؟ آهنگ Amelie نواختن ترا؟ فرهاد را؟ صدای سوت زدنش را؟ کلاس طراحی را؟ فیگور همیشه تکراری عباس آقا را؟ دوستی در “پکا” با ترا؟ بستنی شکلات دوبل و انبه خوردن با ترا؟ سوء استفاده کردن های ترا؟ خرید رفتن با ترا؟ sms احوالپرسی فرستادن به ترا؟ خاموش کردن موبایل را؟ گریه کردن را؟ پیاده رفتن از شرکت تا نزدیکای خانه را؟ تا صبح بیدار ماندن و پشت سر هم Lost دیدن را؟ آرزوی دیدن تو در خواب را؟ بازی نگاه چشمان ترا؟ خداحافظی گرم ترا؟ فوتبال را؟ همه چیز غیر از معماری را؟ اعتقاد به بی مصرف بودن ترا؟ دم از دوستی زدن های خاله خرس وارانه ی ترا؟ توهمات محمد را؟ نمایشگاه کتاب رفتن با ترا؟ آلبالوپلو خوردن با ترا؟ شارت کار کردن با ترا؟ کاریکاتور کشیدن های ترا؟ محافظه کاری های ترا؟ احوال نپرسیدن های ترا؟ غم از دست دادن مادربزرگ را؟ طعم آجیل های بو داده ی مادربزرگ را؟ sms های روایت گونه ی ترا؟ پروژه دیپلم داشتن را؟ سر کار نرفتن را؟ معمار شدن را؟ فیلم دیدن را؟ یادآوری خاطرات مزخرف را؟ عروسی ترا؟ رقصیدن با ترا؟ اعتقاد به وجود ترا؟ عاشق تو شدن را؟ مرگ را؟ پایان زندگی را؟ غم را؟ اندوه را؟ ناامیدی را؟ افسردگی را؟ کتاب را؟ همه را؟ هیچکدام را؟ همه ی گزینه ها صحیح است را؟!!!...
بهای هر لحظه وجد را
باید با رنج درون پرداخت-
به نسبتی سخت و لرزآور
به میزان آن وجد.
بهای هر ساعت دلپذیر را
با سختی دلگزای سال ها-
پشیزهای تلخ و پر رشک
و خزانه های سرشار اشک!
امیلی دیکسون
اصلاً حس قشنگی نیست،
اینکه همه ی آدمها برات رو شده باشند،
اینکه نتونی باهاشون حرف بزنی....، چون اول و آخرشون برات روشن شده باشه...
اصلاً خوب نیست، اینکه مجبور باشی آدمای اصلاح شده ی دور و برت رو تحمل کنی....
خوب نیست که تو یه جمع بزرگ باشی و فقط دروغای آدما رو بشماری.... و فقط سکوت کنی…
اصلاً هم خوب نیست که به زمین و زمان فحش بدی و همه ی آدما رو از یه جنس بدونی...
و حتی اصلاً به اومدن "آیدا" یا "کسی که مثل هیچ کس نیست" اعتقاد نداشته باشی....
و اصلاً خوب نیست اینکه بشینی واسه زندگی مسخره، بیخود هدف تراشی کنی....
خیلی بده که از زندگی حالت به هم بخوره.... و از آدما چندشت بشه...

یاد سال دوم دانشگاه افتادم که استاد اومد تو کلاسو بعد از مقداری توضیح در مورد روند کلاسو و این چیزا خواست که هر کی خودشو معرفی کنه و بگه چرا اومده رشته ی معماری. من پشت آخرین میز آتلیه نشسته بودم و داشتم تو ذهنم جواب سؤالو می دادم: "چی بگم آخه؟! من که از اول دبستان هر کی ازم می پرسید می خوای چه کاره بشی؛ می گفتم مهندس ! از دوم راهنمایی هم که یاد گرفتم اون مهندسی که ساختمونای قشنگ قشنگ می سازه، معماره، و بعد از اون دیگه تمام فکرم این شد که معماری بخونم!!!! " مسخره بود یه کم، برای خودم جریان خیلی دراماتیک بود، ولی کسی درک نمی کرد که من چی می گم. جواب بچه ها هم کم و بیش یادمه، انگار از ترم یک و دو یه چیزایی از استادا یاد گرفته بودند و داشتند همونا رو از حفظ می گفتند، تو این مایه ها که ما از اول دوست داشتیم تو زندگی خالق باشیم واسه همین اومدیم معماری!!! الآن که دارم فکر می کنم تو اون سن و بدون شناخت از معماری این حرف واقعن یه جمله ی قصار بوده برای خودش... به هر ترتیب نوبت من شد و اصلن نمی دونم چی شد که تو همون لحظه به جای گفتن حقیقت محض، به گفتن حقیقت انتزاعی (!!!) بسنده کردمو گفتم: من از اولش گرافیکو دوست داشتم، مامانم ایــــنا ( ! ) نذاشتند من برم هنرستان، اومدم ریاضی فیزیک! تنها رشته ای هم که به هنر مربوط می شد معماری بود! چهره ی استاد و اون لحن تبسمش که -نمی دونم تو کدوم کتگوری می گنجید(منظورم خنده، لبخند، لبخند مِلو یا پوزخندِ)- خوب یادمه که باعث شد منِ نازک نارنجی هفته ی بعد نامه به دست بیام سر کلاس استادو بگم آتلیه ی بنده تغییر پیدا کرد!!! جالبتر از همه اینه که تا سال بعدش دلِ خوشی از استاد نداشتم ولی از قضا بعدها که روابط با استاد حسنه شد، چند وقت پیش قبول زحمت کردند و استاد راهنمای بنده شدند. هر بارم که می رفتم پیش استاد برای کرکسیون هی می خواستم بپرسم که آقای استاد ( ! ) یادشه که من همون دخترک نازک نارنجیم یا نه؟! که خب فرصت نشد؟!
گفتن این خاطره صرفن از این جهت ارزشمند بود که بگم با وجود اینکه معماری رو بسیار زیاد دوست دارم، گاهی از پا تو کفش گرافیستا کردن هم بدم نمیاد؟! در مورد این تصویر هم کسی دوستش نداشت غیر از خودم؟!!! می دونم که هنوز زیاد کار داشت تا تکمیل بشه ولی برای من مهم یه اتفاقی بود که کسی اونو نفهمید...
صبحهای خیلی زود که طبق تعریف من، 8 یا 8:30 میشه!!! (که با این جریانم مشکل دارم که نمیدونم اون ساعت دارم مدرسه میرم یا مثلن آتلیه ی معماری و بازم این توضیح رو بدم که از جریان دفتر همیشه یه نیم ساعت، یه ساعتی عقب ترم و هر چقدر هم از اول هفته به خودم قول میدم که از این هفته دیگه زود برم؛ بازم آخر هفته که میشه نتونستم خودمو یا بهتره بگم تمایل شیطانی به خوابیدن سحرگاهی رو متقاعد کنم که دل بکنه از این پدیده ی دوست داشتنی خوابیدن! بماند؟!) می گفتم در این کله های سحر و گرگ و میش که منتظر تاکسیم، بالغ بر 50 بار هی باید بگم هفت تیر که بلکه یه راننده ی مهربونی عنایت کنه و منو سوار کنه و برسونه سرکارم. و تازه گاهی همین راننده ی مهربون که شعورش اندازه ی نخوده تو همون کله ی سحر تصمیم می گیره که اعصاب توی مسافر بدبختو با یه دعوای حسابی سر جریان گرون شدن ناگهانی کرایه که معمولن هم یک شبه و ناگاه بر سر این قشر مسافر نازل میشه، بریزه به هم و آخر دعوا هم وقتی در ماشینو می کوبی (با اینکه این کار ظاهرن به دور از شخصیتته!) یه چند تا صفت جدید رو تو قالب فحش های خواهرانه و مادرانه روونه ی تو میکنه تا با اعصابی مناسب وارد به شرکت و محل کارت بشی و از همون بدو ورود پاچه ی همکاران همیشه شاد و شنگولتو بگیریو تو دلت بازم هی غر بزنی که این جماعت چرا از این همه خوشحالیه الکی دست برنمی دارند؟!!
خلاصه ی مطلب اینکه از صبح در حال غر زدنم، از لحظه ای که بیدار می شم تا وقتی که میخوام بخوابم... همه ی اینا رو هم گفتم که نتیجه بگیرم تو دنیای مزخرفی داریم زندگی می کنیم. مسئله ای که من همش باهاش مشکل دارم اینه که حتی اگه بخوام همه ی جریانهای اطرافمو نادیده بگیرم، بعد از یک مدت کوتاه همه چی برمی گرده به حالت قبل. من و خیلی از آدامای اطرافم نسبت به اتفاقات روزمره آسیب پذیر شدیم. همون جماعت خندانی که گفتم برای من بهترین نمونه های مطالعه هستند، چون اصولن غیر قابل درک هستند و اگر یه روز بتونم آنالیزشون کنم شاید بتونم منم شاد باشم. (یاد کتاب میــــرا افتادم، منم انگار یه روز باید نقاب بزنم؟!) حالا مشکل اصلی اینه که اگه شاد نباشی هزار و یک جور بهت گیر میدن... و احتمالن وسط این حلاجی های دکتر مآبانه و روانشناسانشون تو تبدیل به یه موجود افسرده میشی...
طبق معمول واقعن نمیدونم... یعنی آخر همه ی این فکرای پراکنده به هیچ نتیجه ای نمیرسم... فقط کاش وقتی تو پناهگاه خودت نشستی و کاری به کار کسی نداری، جماعت دست از شغل شریف سیخونک زدن هم دست بردارند!!! نه!!!! میخوام بدونم اگه یکی هی به خودت سیخونک بزنه خوشت میاد؟
فرقی نمی کند
باران ببارد یا نه
فرقی نمی کند
چشمان تو چه رنگ باشد
به خانه می رسم
یا نه
مهم نیست
من کلاهی ندارم که از سر بردارم
یا دندانی نمانده است
تا لبخندی بسازم
من و تو
خاطرات درختان یک کوچه ایم.
کیکاووس یاکیده