صبحهای خیلی زود که طبق تعریف من، 8 یا 8:30 میشه!!! (که با این جریانم مشکل دارم که نمیدونم اون ساعت دارم مدرسه میرم یا مثلن آتلیه ی معماری و بازم این توضیح رو بدم که از جریان دفتر همیشه یه نیم ساعت، یه ساعتی عقب ترم و هر چقدر هم از اول هفته به خودم قول میدم که از این هفته دیگه زود برم؛ بازم آخر هفته که میشه نتونستم خودمو یا بهتره بگم تمایل شیطانی به خوابیدن سحرگاهی رو متقاعد کنم که دل بکنه از این پدیده ی دوست داشتنی خوابیدن! بماند؟!) می گفتم در این کله های سحر و گرگ و میش که منتظر تاکسیم، بالغ بر 50 بار هی باید بگم هفت تیر که بلکه یه راننده ی مهربونی عنایت کنه و منو سوار کنه و برسونه سرکارم. و تازه گاهی همین راننده ی مهربون که شعورش اندازه ی نخوده تو همون کله ی سحر تصمیم می گیره که اعصاب توی مسافر بدبختو با یه دعوای حسابی سر جریان گرون شدن ناگهانی کرایه که معمولن هم یک شبه و ناگاه بر سر این قشر مسافر نازل میشه، بریزه به هم و آخر دعوا هم وقتی در ماشینو می کوبی (با اینکه این کار ظاهرن به دور از شخصیتته!) یه چند تا صفت جدید رو تو قالب فحش های خواهرانه و مادرانه روونه ی تو میکنه تا با اعصابی مناسب وارد به شرکت و محل کارت بشی و از همون بدو ورود پاچه ی همکاران همیشه شاد و شنگولتو بگیریو تو دلت بازم هی غر بزنی که این جماعت چرا از این همه خوشحالیه الکی دست برنمی دارند؟!!
خلاصه ی مطلب اینکه از صبح در حال غر زدنم، از لحظه ای که بیدار می شم تا وقتی که میخوام بخوابم... همه ی اینا رو هم گفتم که نتیجه بگیرم تو دنیای مزخرفی داریم زندگی می کنیم. مسئله ای که من همش باهاش مشکل دارم اینه که حتی اگه بخوام همه ی جریانهای اطرافمو نادیده بگیرم، بعد از یک مدت کوتاه همه چی برمی گرده به حالت قبل. من و خیلی از آدامای اطرافم نسبت به اتفاقات روزمره آسیب پذیر شدیم. همون جماعت خندانی که گفتم برای من بهترین نمونه های مطالعه هستند، چون اصولن غیر قابل درک هستند و اگر یه روز بتونم آنالیزشون کنم شاید بتونم منم شاد باشم. (یاد کتاب میــــرا افتادم، منم انگار یه روز باید نقاب بزنم؟!) حالا مشکل اصلی اینه که اگه شاد نباشی هزار و یک جور بهت گیر میدن... و احتمالن وسط این حلاجی های دکتر مآبانه و روانشناسانشون تو تبدیل به یه موجود افسرده میشی...
طبق معمول واقعن نمیدونم... یعنی آخر همه ی این فکرای پراکنده به هیچ نتیجه ای نمیرسم... فقط کاش وقتی تو پناهگاه خودت نشستی و کاری به کار کسی نداری، جماعت دست از شغل شریف سیخونک زدن هم دست بردارند!!! نه!!!! میخوام بدونم اگه یکی هی به خودت سیخونک بزنه خوشت میاد؟
1 comments:
نگاه میکنم... نمی بینم... چشم مرا نگاه تو پر کرده
گوش میکنم، نمی شنوم... گوش مرا، صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من، بدون تو نا شنوا
با من بمان
همیشه بمان
با من...
دقیقاً همین حس بود
Post a Comment