Saturday, January 30, 2010

شنبه دهم بهمن ماه هشتاد و هشت

"نوشتن عملی‌ وحشیانه است...

هیچ چیز مانند عاشق بودن نمی رنجاند. هیچ چیزی. اگر نمی خواهیم درد بکشیم، نباید عاشق شویم...

تلاش می‌کنم بر اساس بنیادی‌ترین چیز‌ها بنویسم. تلاش می‌کنم با کم‌ترین چیز‌ها تقریبا همه چیز را بگویم...

جاده خوشبختی‌ شاید جاده فراموشی است...

ترتیب کلمات در شخصیت‌ها پراکنده هستند، در صفحات پنهان شده هستند، از همه بی‌ خبر، نمیدانیم از کجا می‌آیند..."

"یاسمینا رضا"

Monday, January 11, 2010

دوشنبه بیست و یکم دی ماه هشتاد و هشت

یک پایان تلخ

بهتر از یك تلخی بی پایان است”.

از فیلم “ درباره الی


Tuesday, January 5, 2010

سه شنبه پانزدهم دی ماه هشتاد و هشت

معضل تراشی های یک شنبه ی خسته


من هیچ گاه با آغوش باز به استقبال غر زدن نرفتم. غر زدن همیشه با آغوشی باز به سراغ من آمده است.

مثل آن روز... که غرق شده بودم در خاطرات تجربه ی سکوت.

خاطره هم ورژنی است از غر! صرفن تصویرسازی می شود در ذهن. و با زبان گفتاری نیز گاه بیگانه است، تنها برای برخی از آدم ها، چون من.

به هر حال، در آن شنبه ی خسته من فقط خواستم غرق شوم. خودخواه نبودم که دوست داشتم صداهایتان ذهنم را آزار ندهند! دوست داشتم خاطراتم مرا در بر گیرند! هیچ کس نمی داند که هفت روز پیش از آن روز من چه حال خوبی را تجربه کرده بودم. کلوت شده بودم، سکوت، نفس و هیچ. و نه هیچ مطلق چون ساعت سولار نداشتم و تیک تیک ساعت، سکوتم را ریتمیک می نواخت.

قسم به خاک لایه بندی شده ی کلوت اگر می شد، لایه نهایی آن روز خاک می شدم که فردا روزی اگر باز هم دلیکای سبزی بر جاده منتهی به آسمان کلوت قدم می نهاد و دختری می گفت:"اون درخت رو بالای اونجا!!!!!" و یک همه چیزدان می گفت:"شاید آن جا دختری خفته باشد که بر او درختی سبز شده و خاک او را فرا گرفته است..." روحم آرام گیرد.

آن روز قسم خواهم خورد که دیگر غر نزنم، چون درخت بر من روییده است.