Wednesday, August 26, 2009

چهارشبه چهارم شهریور ماه هشتاد و هشت

خاطراتم دارند ساییده می‌‌شوند 

در حدس نگاه چشمان تو

باران می‌‌بارد و خیس می‌‌شوم

تگرگ می‌‌بارد و اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند

تو را می‌‌بینم آهسته میائی‌

از دور دست چشمانم

آنجا که خاطرات عادت دارند به رنگی‌ بودن

آنجا که طراوت زندگی‌ اگر نباشد محال است.

میائی‌ و می‌‌خندی و می‌‌روی و

من می‌‌مانم به یاد چشمان تو.

چشمانی که روزگاری تنها خاطره بود.

...

تگرگ می‌‌شوم و در نگاهت ذوب

آنگاه اشک می‌‌شوم و از چشمانت جاری

...

مرا به پایانی این چنین وا داشته ای.

سکوت چشمانت تحملم را طاق می‌کند

ای خاطره دور دست

ای کاغذ مچالهٔ حرف‌های نزده

مرا به گورستان خاطرات فرو بردی.

مدفون شده‌ام میان خاطرات.

2 comments:

Anonymous said...

رها کن خودت رو! بخند به تمام تلخی ها! باران باش. پاک کن! یخ نزن! خنک کن! مچاله نباش! ورق بزن. به قول پناهی: ورق بزن مرا! و به آفتاب فردا بیاندیش! با سلام . عطر آویشن! .... بو کردی تا حالا؟ آویشن رو می گم. خیلی خوبه!! ا

Anonymous said...

بنویس!!!!!!!!!