به سختی از کنار کلمات می گذرم
ضرباهنگ برخی کلمات در گوشم می زند
آنچنان که مغزم را سوراخ می کند
توان مبارزه ام را از دست داده ام
کلمه ای برای مبارزه از دهانم خارج نمی شود
ناتوان ایستاده ام تا مغزم منفجر شود
و فکر کنم درست قبل از انفجارم
فریاد بزنم
" خسته شدم از تکرارها؛ رهایم کنید"
و چون رهایی را نخواهم یافت
انفجار را ترجیح خواهم داد...
1 comments:
خسته ام. دیگر توان ایستادنم نیست. می خواهم بنشینم گوشه ی همین دیوار، که تمامی ندارد... چیزی مرا به تو پیوند میدهد که خسته ام می کند از اینهمه دربند تو بودن... فریاد می زنم. و مغزم منفجر می شود و از تمام این انفجار ذرات تو به دنیا می آید... تو باز رشد خواهی کرد... تغذیه خواهی کرد از خون من... و توان ایستادن را از من خواهی گرفت... (یاد کتاب خرسهای پاندا افتادم- بخونش بار دیگر)
Post a Comment